تو می آیی بهانه من ،

تو می آیی بهانه من ،

لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ،
تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،
تمام لحظه های بی تو بودن را ،
تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،

تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم

               و می دانم ، اگر دیگر نیایی ،

 در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !

 امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری

 تو می آیی !

تو می آیی بهانه من ،

 و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،

  جوانه می زند ،

  لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ،

  تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،

  تمام لحظه های بی تو بودن را ،

  تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،

  شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ،

  به آن فصل پر از دلتنگی و سرما می نشیند